۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

تلفن زنگ زده- دریاچه- فصل سوم

آقاجون حالش خوب نبود.میگفت باید برم. میگفت دیگه نمیتونم بمونم٬ میگفت ضعیف شدم٬ گفتم اقاجون من بی تو چیکار کنم ٬ گفتم اقاجون من یه بار تنها شدم دیگه نمیتونم ٬ خندید ٬ گقت خیلی بهت نزدیکم، گفت نترس ٬ زود برمیگردم٬گفتم اقاجون میشم مثله زمونیکه تو روسیه بودم زمونیکه.... گفت باسم تعریف کن گفتم توجنگل یوری گفت باید پیاده از مرز رد شیم. چند ساعت پیاده رفتیم تا برسیم اون ور. یوری جلو میرفت و من ولیلا پشت سرش٬دلم قرص بود٬ دست لیلا رو که گرفته بودم انگار هیچ اتفاق بدی نیافتاده بود٬ از مرز که رد شدیم یوری گفت سلطان رو میشناخته ٬ گفت مرد خیلی خوبی بود٬ خیلی کمکش کرده ٬ میگفت تو تهران که بوده میگیرنش٬ میبرنش تو زندان٬ میگفت حالش خوب نبوده٬ دلش مرگ میخواسته٬ میگفت سلول بقلیش یکی بوده ٬ شبا که گریه میکرده باهاش حرف میزده ٬ میگفت صدای خوبی هم داشت٬ شبا که اواز میخوند کل سلولا ساکت میشدن٬ با اینکه هیچکی هیچکی و نمیدید ولی همه با صداش اروم میشدند٬ گفتم تا حالا ندیدم اقام شعر بخونه ٬ گفت اقاتو نمیشناختی٬ گفتم آقا ماله همه بود٬میگفت مرد خوبی بود٬ اگه آقات نبود دووم نمی اوردم٬ وقتی که فرار کردیم اقات موند٬ گفت باید یکی قربانی شه ٬ گفت پسرم و داشته باش٬ گفت تنهاش نزار.

جنگل که تموم شد. رسیدیم به یه جاده ٬ اونجا سواره یه کامیون دیگه شدیم ٬ تو همون کامیون یه عاقد هم بود٬ همونجا عقدمون کردن ٬لیلا میخندید٬ من میخندیدم٬ یوری اسمون و نگاه میکرد ٬ میگفت میخواد برف بیاد٬ دعا کنید زود برسیم٬ زود نرسیدیم... برف شروع شد ٬ بوران میومد ٬ راننده گفت نمیتونه بیش از این بره ٬مجبوره بمونه٬ یوری گفت روسا میان ٬ هممون و میبرن٬ پیاده راه افتادیم٬ ۱۰ نفر بودیم٬ ۵تا زن و ۵ تا مرد٬ با یوری میشدیم ۱۱ تا ٬ راننده نیومد٬ گفت ترسی از روسا نداره٬ کامیونش همه زندگیشه ٬ نیم ساعت که رفتیم دیگه هیچی معلوم نبود ٬ تا زانو میرفتیم تو برف ٬ برفش یه جوری بود٬ سرد نبود٬ انگار گرمت میکرد ٬ یوری گفت الهه برفه٬ میخواد نگه مون داره٬ میگفت با روح ما زندگی میکنه ٬ میگفت خودتون نفروشین راه بیاین٬ دست لیلا تو دستم بود٬ از هیچی نمیترسیدم٬ روحمو فروخته بودم٬ خیلی وقت بود٬ از بچگیم٬ روحم ماله درختی بود که رو اون تاره لیلا رو گوش میکردم٬یوری گفت هر چی وسیله اضافی دارین بزارین٬ خودم باستون بعدا میارم٬ لیلا تارشو گذاشت٬ دیگه چیزی نداشتیم غیر اون٬ فقط خودمون بودیم

۱ ساعت دیگه راه رفتیم٬ برف کمتر شده بود٬ میشد دید٬ جلوتر رد پا دیدیم٬ یوری گفت جای چکمست٬ گفت سربازای فرارین ٬ گفت رحم ندارن٬ به هرچی برسن میکشن٬ گفت زنا باید بقیه راه و تنها برن٬ گفت این طوری امن تره٬ گفت مردا از یه راه دیگه میرن٬ گفت باید حواسشون و پرت کنیم٬ نمیخواستم دست لیلا رو ول کنم ٬ اما مجبور بودم٬ فقط من و لیلا باهم بودیم٬ بقیه جدا بودن٬ یوری و نگاه کردم٬ گفت اینطوری امن تره ٬ برگشتم پیشه لیلا٬ گفتم باید تنها بری٬ اینطوری امن تره٬ نگام کرد٬ گفت دوست دارم٬ چشاشو بست ٬ برگشت و رفت٬ گریه نمیکرد٬ گریه میکردم٬ جدا شدیم ٬ یکی از زنا راه و بلد بود٬ گفت همراهیشون میکنه٬ مقصد یکی بود ولی راه ها فرق می کرد ٬ ما رفتیم طرف چکمه ها ٬ راه ما از اون ور بود٬ ۲ روز راه رفتیم ٬ تا رسیدیم نزدیکای روستا ٬ کمپ سربازا هم نزدیکای اونجا بود٬ ۳کیلومتری روستا٬ یوری گفت میخوان حمله کنن٬ میخوان روستا رو غارت کنن٬ باید جلوشون وایستیم٬ عاقد ترسیده بود٬ میگفت ما فقط ۵ نفریم ٬ اونا خیلی زیادن ٬ نمیتونیم وایستیم٬ یوری گفت اگه بخوایم بریم خبر بدیم خیلی دیر شده ٬ باید شبونه بریم سر وقتشون٬ باید سرشون و رو از دم کمپ اویزون کنیم که دیگه کسی نیاد٬ نترسیده بودم٬ باید میرفتم پیش لیلا ٬ اگه میومدن جون لیلا در خطر بود٬ بلد بودم با تفنگ کار کنم ٬ خونه ارباب با تفنگای ارباب زیاد بازی کرده بودم٬ هدف گیریم عالی بود٬یوری از تو ساکش یه تفنگ در اورد بهم داد٬ گفت تفنگ رو میشناسی؟ میشناختم٬ تفنگ سلطان بود٬ از دستش مشخص بود٬ دستشو خودش درست کرده بود٬ چوبی بود با کنده کاری های ناب خودش٬ یوری گفت نزدیکای تهران دم یه قهوه خونه چالش کرده بود٬ بهم گفت برم وردارم و بدمش به تو ٬ از حالا به بعد مال توئه٬ شب که شد و من عاقد رفتیم بالای تپه ٬ از دور راحت تر میتونستم بزنمشون٬ یوری و ۳ تا مرد دیگه رفتن سر و گوش آب بدن٬ یوری برگشت بالا گفت ۵۰ نفری میشن ٬تعدادشون زیاد نیست ٬ گفت باید هر کی اومد بیرون رو با تیر بزنم ٬ یوری باسم تیر اورده بود٬ میگفت از تو انبارشون ورداشته ٬ خودشم یه کلت داشت٬ کلت روسی بود ٬ یکی از مردا یه کلاش دستش بود٬ اون ۲تای دیگم دوتا تیربار المانی داشتن ٬ یوری رفت تو ٬ سایشو تو خونه ها میدیدم که دستشو بالا پایین میبرد و میزد ٬معلوم بود از اون وارد ها بوده، بعدا فهمیدم یکی از بزرگای جنگ بوده،

یه دفه صدای تیر اومد٬ درگیری شد ٬ از تو دو تا ساختمون دیگه هم ادم ریختن بیرون ٬ فکر نمیکردم اونجاهام ادم باشه ٬ یوری هم فکر نمیکرد٬ هر کی میومد بیرون رو میزدم ٬ خیلی راحت تر از گنجیشک زدن بود٬ گنجشک ها فرز بودن و کوچیک٬ سربازا خواب بودن و بزرگ ٬ امونشون نمیدادم ٬ جلوی درا پر شده بود از جنازه٬ سربازا ترسیده بودن ٬ فکر کرده بودن خیلی زیادیم٬ از طبقه های بالا تیراندازی میکردن٬ تموم تپه ها رو میزدن٬ تیراشون به ما نمیخورد٬ یوری اومد بیرون٬ دویید تو ساختمون بعدی٬ ۲تای دیگم پشت سرش میرفتن٬ نمیدونم سره سومی چه بلایی اومده بود٬ من فقط میزدم ٬ دو تا رو که تیر بار بسته بودن زدم٬ اونام تیربار و بیشتر کردن٬ عاقد ترسیده بود٬ بلند شد که فرار کنه ٬ بلند نشده زدنش ٬ جامو فهمیده بودن٬ اومدم که فرار کنم نمیدونم از کجا یه بمب خورد زیره پام٬ دیگه هیچی نفهمیدم ٬ بلند که شدم یوری بالا سرم وایستاده بود. تو یه خونه بودم٬ نگاه که کردم فهمیدم تو روستام. گفتم بقیه چی شدن؟ گفت ۲تا زنده موندن عاقد کشته شد ٬ یکی دیگم همون اول درگیری کشته شد. گفتم زنا چی؟ اومدن؟ گفت بخواب بعدا بهت میگم. خواستم بپرسم چی شده که بیهوش شدم.

آب دریاچه عجیب بود صدای تار توی سرم میپیچید ٬ خواستم نزدیک اب شم٬ دستم رو بزنم تو آب ولی ترسیدم٬ بی خیال شدم رفتم عقب٬ نشستم روی یه سنگ راه زیادی اومده بودم٬ پام باید خیلی درد بکنه ولی درد زیادی نداشت٬ انگار هوای دم دریاچه ارومش کرده بود ٬ به ماه نگاه کردم٬ رنگ عجیبی داشت ٬ یه جورایی برام اشنا بود ٬ دلم تنگ نبود٬ احساس میکردم همه پیشمن ٬ ناخداگاه صدا زدم نیلوفر٬ خندم گرفته بود. انگار انتظار داشتم صدام رو جواب بده ٬ نمیدونم چرا انقدر همه بهم نزدیک بودن.

تلفن زنگ زده- دریاچه- فصل دوم

لیلا تار میزد. ارباب میگفت تار زدن تو خونشونه. ارباب میگفت لیلا تار میزد . عاشق تار زدن هاش شده بودم. میگفت وقتی جوون بودم میرفتم و میشستم کنار خونشون و گوش میکردم . میگفت لیلا اهل اینجا نبود . میگفت اهل ایران نبود. میگفت توی دنیا میچرخیدن. میگفت هیچوقت نفهمیدم لیلا مال کجا بود. میگفت من لیلا رو خونه نشین کردم. خاتون میگفت عشق لیلا رو خونه نشین کرد. خاتون میگفت خونه نشینی لیلا رو ضعیف کرده بود. ارباب گفت لیلا سر زا رفت . ارباب میگفت لیلا که مُرد اسم دخترش رو هم گذاشتم لیلا.لیلا عزیز دردونه ارباب بود. عمارت سیاه سفید ته باغ مال لیلا بود. تنها کسی که میتونست بره اونجا غیر ارباب ٬خاتون بود . من میشستم بالای تنها درختی که به پنجره لیلا نزدیک بود و به صدای تار گوش میکردم و به غروب خورشید و طلوع ماه نگاه میکردم . ماه که تو اسمون ثابت میشد خاتون میگفت لیلا شب شده.لیلا میگفت خاتون٬ مادرم چه شکلی بود. خاتون تو صداش بغض میومد. میگفت مادرت زیبا بود . چشم های قهوه ای داشت با ابرو هایی که بدون هیچ آرایشی زیبا بودند. میگفت صورتش خدا دادی آرایش شده بود. لب هایش قرمز بودند. لیلا میگفت خاتون از مادرم بگو نه از من. خاتون میگفت ارباب بی دلیل اسم تورو هم لیلا نذاشت . من از درخت پایین میومدم چون میترسیدم که خاتون از عمارت بیرون بیاد و من رو ببینه. امیرخان که میومد من میشستم کنار دستش و لیلا میشست پشت دیوار و دریچه رو باز میکرد. سلطان میگفت امیرخان از فرنگ اومده . میگفت تو تهران واسش حکم اعدام بریدند. میگفت ارباب گفته اگه میخواد اینجا بمونه باید به من و لیلا سواد یاد بده.ارباب داده بود مهمونخونه هارو از وسط دیوار کشیده بودند. وسط دیوار یه دریچه بود. امیرخان میگفت الف مثل اعدام و من مینوشتم. میگفت ب مثل بمب و من مینوشتم. میگفت جیم مثل جنگ و من مینوشتم . میگفت لام مثل... و من مینوشتم مثل لیلا و از دریچه به سایه ای نگاه میکردم که میخندید.تهران که بودم سلطان اعدام شده بود. نیلوفر مرده بود. بی کس و کار بودم. ارباب گفت برنگرد لیلا داره میاد پیشت. فرار کنید برید روسیه . مرز آشنا دارم . ردتون میکنه. و من نشستم تا لیلا بیاد. صدای در که اومد ترسیده بودم. من از لیلا یه سایه بیشتر ندیده بودم. از پنجره که نگاه کردم همون سایه همیشگی بود. همون سایه ای که همیشه میخندید. در رو که باز کردم لیلا نمیخندید. چشمانش قهوه ای بود. ابروهای کشیده ای و زیبایی داشت. لب هاش قرمز بودند.زیبا بود.

اقا جون چرا نگفتی راه دریاچه انقدر دوره. از خونه که نگاه میکردم انقدر دور به نظر نمیرسید ولی حالا هرچی میرفتم انگار راه قد میکشید.و تازه داشتم میفهمیدم که دریاچه چقدر بزرگه . از دور که نگاه میکردم دریاچه رو فقط تا اونجا که درخت ها میذاشتن میدیدم.اما الان هرچی جلو تر میرفتم دریاچه بزرگ و بزرگ تر میشد و جنگل بیشتر عقب میکشیدن ولی از یه چیزی تو خودم مطمئن بودم . هرچی جلو تر میرفتم و به دریاچه نزدیک میشدم ترسم کمتر میشد. گفتم اقا جون شاید فکر کنی دیوونه شدم ولی همش احساس میکنم پیشمی . احساس میکنم هوامو داری. باد گرمی وزید .

بهم گفت دخترم شعر میگفت . بهم گفت شعراشو چند تا روزنامه و مجله چاپ کرده بودند. میخواست بره تهران. میخواست بره درس بخونه. میگفت داشتیم اماده میشدیم باسه رفتنش که سیل اومد. دریاچه انگار شده بود دریا. کل کوه ها به جای سنگ انگار آب شده بودند و میومدند به این سمت. بهم گفت از روسیه بگو... و من میگفتم. لیلا که که اومد چند شب تو خونه موندیم. هنوزم میترسیدم بهش نزدیک شم.لیلا که اومد رفت تو تنها اتاق خونه و دیگه بیرون نیومد. من تو هال میخوابیدم . لیلا شب ها تار میزد و من پشت دیوار گریه میکردم. شب چهارم که شد پیک اومد که باید راه بیافتیم . گفت تو مرز منتطرمونن.یه نامه داد که بدم به یکیشون. رفتم دم در اتاق. در زدم گفتم لیلا. حاضر شو. فردا صبح زود باید حرکت کنیم٬لیلا گریه کرد. گریه میکرد و تار میزد. من از پنجره اسمون پر ستاره رو نگاه میکردم. گفتم نیلوفر ٬ کاش بودی. تا صبح نخوابیدیم. صبح که شد در باز شد و لیلا اومد بیرون. راه افتادیم. با یه کامیون باید تا لب مرز میرفتم. من و لیلا ته کامیون نشسته بودیم. ۲ روز تو راه بودیم. به روستای لب مرز که رسیدیم رفتم همونجا که بهم گفته بودند. اخرین خونه روستا. در زدم و نامه رو دادم.پیرمرد خندید. گفت نگران نباش دخترم. اینجا جاتون امنه. لیلا گریه میکرد. پیرمرد یه اتاق بهمون داد. خواستم بگم اقا ما با هم نیستیم . روم نشد. تو اتاق که رفتیم من رفتم گوشه اتاق و چشامو بستم. لیلا خوابید. تا صبح همونجا نشستم . دو شب تو اون خونه موندیم. صبح روز سوم پیرمرد بیدارم کرد گفت وقتشه. گفتم لیلا پاشو باید بریم.لیلا سرش رو تکون داد. دو ساعت تو جنگل راه رفتیم تا اینکه پیرمرد گفت همینجا بمونید تا یکی بیاد و ببرتتون اون ور. از این به بعد با اونید. گفت نترسید مرد خوبیه. لیلا نمیترسید. من میترسیدم. میترسیدم لیلا چیزیش شه. پیرمرد که رفت تنها شدیم. برگشتم نگاش کردم گفتم لیلا دوست دارم٬از بچگیم تا همین حالا. هیچی نگفت. گریه کرد. ۲ ساعتی نشستیم تا مرد اومد. اومد جلو با من دست داد. گفت همه بهش میگن یوری. گفت ما هم همونو بهش بگیم . گفت نمیتونیم بریم روسیه. گفت وضع اونجام تعریفی از ایران نداره. میریم به یکی از ده های نزدیک روسیه . گفت اونجا مردم خوبی دارند. گفت خودشم اونجا هست هوامونو داره. گفت سلطان و میشناخته. گفت سلطان تو ایران خیلی کمکش کرده . گفتم من پسر سلطانم. بغلم کرد. گفت تا تهش هوامونو داره. گفت اسمت چیه . گفتم جوان. گفت زن و شوهرید. لیلا گفت آره. صداش آسمونی بود. دستشو که گرفتم دیگه به هیچی فکر نکردم.

دیگه خیلی نزدیک شده بودم . بوی دریاچه تو تمام فضا پر شده بود. بوی آبش با تمام چیزایی که دیده بودم متفاوت بود. نزدیک تر شدم . نزدیک دریاچه گرم بود. انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش داشتم از سرما میلرزیدم. درد پام به خاطر گرما آروم شده بود. انگار اصلا پام رو حس نمیکردم. ولی گوش هام داشت بیش از اندازه لازم چیز میشنید. احساس میکردم صدای نیایش ماهی های تو دریاچه رو میشنیدم. یه صدا یه دفعه حواسم رو پرت کرد.صدای خیلی عجیب بود. انگار داشت صدای تار میومد. صداش آسمونی بود.

تلفن زنگ زده- دریاچه- فصل اول

تلفن رو ورداشتم٬شمارش یادم نمیاد.دفترچه تلفن رو از کنار میز برداشتم٬حجوم آدم های ناشناس گیجم کرد.پیداش کردم.دوباره تلفن رو برداشتم.صدایی از اون ور نمیومد.تلفن زنگ زده قطع شده بود.

بوی چوب نم زده تو کل سرم پیچید.در رو که باز کردم تازه بارون قطع شده بود.هنوزم قطره های سرازیر شده از برگ ها زمین رو سیراب میکرد. افتاب اسمون رو ترک کرده بود اما هنوزم اسمون رگه هایی از نور رو تو خودش نگه داشته بود. صدای هو هوی جغدی از یکی از درختها بلند شد. کلاغی از روی پشت بوم خونه نگاهم میکرد. بهش گفتم امشبم نمیتونی منو بخوری...من هنوز زندم!

دوباره صدای جغد بلند شد. نگاهم به دریاچه افتاد. دوباره با همون صدای عجیب منو به طرف خودش میخوند. هر شب با یه بهونه بیخیال رفتن به طرفش میشدم.شب اول گفتم باید پشت بوم رو درست کنم. فصل بارون بود و آب میریخت تو خونه. یه هفته ای سرگرمش بودم چون فقط عصرا میرفتم سراغش ٬درست وقتی که خورشید دیگه بیخیال آسمون میشد.هفته دوم رفتم سراغ در و دیوار خونه . هفته سوم خواستم برم سراغ انباری گوشه حیاط.اما ترس رفتن توی اون انباری به اندازه دو سه بار رفتن تا دریاچه بود واسه همین بیخیالش شدم . رفتم سراغ زمین. با بیل و هرچی رسید به دستم افتادم به جونش.

بهم گفت این زمین رو اینجوری نگاه نکن٬ یه زمانی کل روستا گوجه فرنگی های این زمین رو میخورد.بهم گفت روستا زیاد دور نیست٬از پشت خونه یه دوساعت پیاده روی داره تا برسی به روستا٬راهش ماشین رو نیست.بهم گفت یه راه دیگه هست.پشت دریاچه ٬یه ربع پیاده روی داره از دریاچه تا برسی به جاده . از اونجا ماشینای روستاییا میاد.با ماشین تا روستا یه ربع بیست دقیقه راهه... بهش گفتم با این پایی که من دارم فکر نکنم بتونم این همه پیاده برم.بهش گفتم تو جنگ اینطوری شدم٬وقتی روسا حمله کرده بودن.بهش گفتم بمب خورد زیره پام.همه میگفتن عجیبه که زنده موندم.... بهم گفت دریاچه خیلی قشنگ بود. بهم گفت یه زمانی کُل این خونه گل بود و کرت سبزیجات. همه چی میکاشتیم. بهم گفت تمام پرچین های اینجا به جای چوب گُل بود.بهم گفت کل اهالی از محصولات اینجا میخوردن... بهش گفتم دکتر گفته بهتره بیام یه جای آروم. بهش گفتم بمب باعث شده نتونم صداهای زیاد و تحمل کنم .بهش گفتم نمیتونستم تو شهر بمونم٬ هر صدای کوچیکی که میومد مجبور بودم گوشام و بگیرم. بهش گفتم بعضی موقع ها فکر میکردم میتونم صدای مورچه هارو هم بشنوم.بهش گفتم وای به حال روزی که یه ماشین بوق میزد٬ می افتادم روزمین و تا یه ربع گوشامو میگرفتم... بهم گفت یه روزی این خونه بیا و برویی داشت . همه میومدن تا این خونه رو ببینن٬ از شهر کلی راه میومدن تا قشنگی های این خونه رو ببینن.بهم گفت زنش زمین و داشت و دخترش گل هارو نگه داری میکرد... بهش گفتم بعضی موقع ها یه صداهایی میشنوم. بهش گفتم دکتر گفته به خاطر تشعشعات بمبه٬روم تاثیر گذاشته٬به دکتر گفتم ولی صداهایی که من میشنوم جیغ و داد زمان جنگ نیست. کسایی دارن باهام حرف میزنن... بهم گفت سیل که اومد دخترش و زنش بالای کوه بودن.بهم گفت هیچکس پیداشون نکرد.بهم گفت هیچکس دریاچرو نگشت.بهم گفت بعد از سیل دیگه هیچکس نیومد تا دریاچرو ببینه.

دوباره صدای هو هوی جغد بلند شد. آسمون رو نگاه کردم ٬ابر هارو نمیشد پیش بینی کرد . نمیشد گفت دوباره میخوان ببارن یا نه. برگشتم توی خونه . امشب هیچ بهونه ای نداشتم و دریاچه دیگه صداش تا توی خونه هم اومده بود. دوباره تلفن رو برداشتم . به جای تلفن جیر جیرکی از بیرون شروع به خوندن کرد.چندتا از هیزم های صبح رو توی شومینه انداختم.باید وقتی که برمیگردم خونه گرم باشه. شاید بارون بباره. دوباره تلفن رو ورداشتم.صدای جیرجیرکا بلند تر شد.

بهم گفت ماله این طرفا نیستی... بهش گفتم آخرای جنگ اومدم ایران. بهش گفتم تویکی از شهرهای تازه جدا شده از روسیه زندگی میکردم. بهش گفتم وقتی بچه بودم رفتم اونجا. ازم پرسید کجا بودی؟ بهش گفتم غرب زندگی میکردم. تو یه خونه بزرگتر از اینجا. خونه اربابی بود. ماله یکی از کله گنده های اون زمان. بهش میگفتیم ارباب اسماعیل.بابام پیشش کار میکرد. کل خرج برج روستا دست بابام بود. ارباب اسماعیل خیلی قبولش داشت. ما هم توی اون خونه اربابی زندگی میکردیم.یه اتاق داشتیم اندازه کل این خونه ٬ گفتم که ارباب اسماعیل خیلی کله گنده بود .....بهم میگفت باسم تعریف کن.بهش میگفتم از این بچه های شر بودم.کل اهالی روستا میشناختنم٬بابام از دستم شاکی بود اما ارباب دوستم داشت. یه وقتایی بهش میگفتم بابا اسماعیل. عاشق سبیلاش بودم. از این سبیلا نبود که الان همه یه خورده بالا لبشون میذارن.بلند و تابدار و مشکی بودن.بچه که بودم میرفتم کنارش٬صندلی و میگرفتم و میرفتم بالا بعد میشستم رو پاش و با سبیلاش بازی میکرد.اقام میزد رو پاش ٬ مادرم میزد رو دستش ٬ اقام میگفت ارباب ببخشید توروخدا بچس بعد میگفت خاتون برو ورش دار این بی آبرو رو ٬ ارباب میخندید و میگفت بزار بازی کنه.منم تا هروقت که میشد میشستم همونجا.بیشتر وقتا ناهارمم با ارباب میخوردم.رو پای ارباب.ارباب میگفت مثه بابام میدونم باید بغل کیا بشینم.

تقویم و از روی میز ورداشتم.تفنگم رو هم همینطور.نمیدونستم با چی باید روبه رو شم واسه همین تفنگم رو هم با خودم برداشتم.روی تقویم نوشتم امشب دیگه میرم.یه جوری گذاشتم رو میز که اگه کسی اومد تو بتونه ببیندش. پالتو پوست و کلامو پوشیدم.هم فانوس و برداشتم هم چراغ قوه٬ در رو که باز کردم باز دوباره برگشتم تو و تلفن رو برداشتم. هنوزم قطع بود. بیخیالش شدم و دلم رو به تاریکی سپردم.صورت ماه روی دریاچه آب بازی میکرد.

بهم میگفت پالتوت ماله اینجا ها نیست....میگفتم نه ...کاره روسه.بهش میگفتم از یوری گرفتم....بهم میگفت باسم تعریف کن....میگفتم یوری از این همه کاره های روزگار بود٬همیشه همه چی داشت.از شامپاین فرانسوی تا عرق سگی ناب ایرونی. از کت امریکایی تا شلوارای افریقایی. همه چی داشت تو بساطش. اما عشقش جنس روس بود. آدمی نبود که یه گوشه بشینه . هیچکس نمیدونست کجا زندگی میکنه. اما اگر کارت گیر بود از آسمون می افتاد زمین. از داروی گیاهی داشت تا قرصای آلمانی. بهش میگفتم یوری دلم هوای ایران و کرده و غیب میشد. دو روز بعد دو سه تا کاست کردی و ایرانی و داریوش و هایده می اورد با عرق ایرانی.میگفت کاره غرب ایرانه.بخور جوان بشی جوان.میگفتم یوری کجا میری بشین با هم بخوریم.عرق تنهایی صفا نداره. میگفت پول ندارم جوون.میگفتم بشین بخور به حساب من. میشست و میگفت پس تو باش شهریار. عرق که میخوردیم باهام فارسی حرف میزد.فارسیش خوب نبود اما میفهمیدم چی میگفت.میگفتن ۱۰ تا زبون بلده.میگفتم یوری تو با این همه مخ چرا نرفتی یه کاره ای بشی باسه خودت؟ میگفت اگر من کاره ای میشده ام آنوقت چه کسی تورا یاده ایران می انداخت جوان...میگفتن جوون که بوده عاشق یه دختر میشه . دختر تو جنگ میمیره . میگفتن خونش تو همون قبرستونیه که دختر و خاک کردن.میگفتم یوری خونت کجاست و بعد پیکشو پر میکردم.میگفت جوان خانه ما جاییست که دلمان باشد.بعد به روسی اروم با خودش حرف میزد .پیک و که میرفت بالا نگاش میکردم٬چشماش خیس بود.میگفت جوان برایم سهراب بخوان.پیکشو پر میکردم و میگفتم تا شقایق هست زندگی باید کرد.عاشق سهراب بود.سرش و تکون میداد و گریه میکرد.میگفتم چی شد یوری؟ میگفت کاره شراب ایرانه و ادم رو از زمین میکنه٬هوایی میشی. بعد ساکت میشد.بعد عرق دوباره غیب میشد.یه بار یه ماه ازش خبری نشد.تا اینکه یه روز اومد گفت روسا دوباره حمله کردند.راست میگفت٬جنگ شده بود.وسطای جنگ بود که شنیدم کشته شده.

پله هارو که رفتم پایین تازه فهمیدم که شبای اینجا چه قدر تاریکه. از جنگل فقط چندتا درخت اول معلوم بود.مونده بودم که ماه توی اسمون چیکار میکنه. ماه فقط یه جا رو رنگ ابی زده بود٬اونم جاده ای بود که مستقیم به دریاچه میرسید.دلم میخواست برگردم تو و بشینم کنار گرامافون ٬تاصبح اهنگ گوش کنم و با هر صدا بپرم از خواب ٬ سوزن و بزارم از اول و دوباره بخوابم.صدای بال زدن از توی جنگل شنیده میشد. حدس زدم صدای جغدای جنگل باشه.

بهم گفت اینجا جغدای قشنگی داره.میگفت جغدای اینجا همرنگ طبیعت نیستند.بهم میگفت اینجا هم جغد سفید برفی دیده هم عقاب آمریکایی. بهم میگفت اون موقع ها که جوون بوده کل جنگل های اینجا رو گشته بود.میگفت جاهایی رفته که هیچ ادمی اونجا نرفته.میگفت اینجا همه چی داره . میگفت یه بار که گم شده یه جغد سفید بهش راه برگشت و نشون داده.میگفت هنوزم صداشو میشنوه.میگفت بعضی شبا میاد کنارش و با خودش میبرتش یه جاهایی که هیچکس نرفته.... میگفتم باسم تعریف کن .میگفت هیسس...بلبلا دارن میخونن و ما گوش میکردیم....بعد میگفت از خاتون بگو و من میگفتم. خاتون ٬اسم اصلیش نیلوفر بود. آقام بهش گفت خاتون.بعد اون خیلی کم کسایی پیدا میشدن که بدونن اسمش چیه٬من میدونستم٬ اقام و ارباب . کل روستا بهش احترام میذاشتن.ارباب زن نداشت٬ زنش جوون که بود مرده بود٬ بعد اون هیچوقت ازدواج نکرد.خاتون میگفت ارباب مَرده و من میخندیدم.آقام میگفت پسر یادت باشه مردی فقط به سبیل نیست٬از ارباب یاد بگیر . خاتون محرم اسرار ارباب بود.ارباب میگفت خاتون مثل دخترش میمونه.میگفت مثل دخترش واسش عزیزه. خاتون صبحا ماله خونه ارباب بود.راه که میرفت همه جلوش خم میشدند.کل زنای خونه از کلفت و فامیلای ارباب رو حرفش حرف نمیزدن.نه اینکه ازش بترسن.همه قبولش داشتن.شبا هم ماله من بود.صبحا ازش میترسیدم٬طرفش نمیرفتم.یه ابهتی داشت .اما شب که میشد کوچولو میشد.بهش میگفتم حالا شدی مامان نیلوفر من نه خاتون ارباب.آقام اگه بود پیش آقام نمیگفتم.میگفت پسر تو بزرگ شدی٬ اینکارارو نکن. اما آقام زیاد خونه نبود.همش میرفت شهر.خبرای جدید و آقام باسه ارباب میاورد. ارباب میگفت بگو سلطان٬ بگو این چندروز دنیا دست کیا بوده؟ اسم آقام سلطان بود. آقامم میگفت. از کاره روسا میگفت. جیغ و دادای انگلیسا میگفت.از کارای رضا شاه میگفت . از انقلاب مشرطه میگفت. خاتون فقط گوش میکرد.ارباب میگفت هوش خاتون و تو سیاست رضا شاهم نداره.اقام میگفت اگه انگلیسا بدونن خاتون کیه شبونه میدزدنش.مادرم خاتون صبح بود و نیلوفر شب.انقلاب که شد شلوغ پلوغ شد. خاتون مریض شده بود.آقام رو گرفته بودن.ارباب میگفت تو تهرون تو زندونه . رفتم تهران دنبال دارو . رفتم تهران دنبال سلطان. گفتن سلطان و کشتن.ارباب باسم پیک داد دیگه برنگردم اونور.میگفت اینجا شلوغ پلوغه.میگفت نیلوفر رفته.میگفت لیلا رو میفرستم پیشت. گفت اشنا دارم برید روسیه.اونجا در امانید.

راه رفتن با عصا باسم خیلی سخت بود٬ هر چند قدم که میرفتم مجبور میشدم که وایستم و نفس تازه کنم یا که عصامو از تو گِلا بکشم بیرون. تمام حواسمو داده بودم به عصام.اینطوری نمیفهمیدم که دور و ورم چی میگذره. یه کم دیگه رفتم جلو تا دیگه واقعا نفس کم اوردم.روی سنگ بزرگ کنار راه نشستم.یه شب دیگه هم تا اینجا ها اومده بودم.اون دفم روی همین سنگ نشسته بودم که یهو نمیدونم چطوری از پشت سنگ اومد بیرون . نمیدونم چرا اصلا نترسیدم.اومد اروم کنار من نشست.

بهش گفتم دریاچه صدام میکنه. بهم گفت امشب نه٬ یه شب باهم میریم.بهش گفتم اقا بزرگ شما دریاچه رو چقدر میشناسید؟ بهم گفت به اندازه ای که تو خودتو میشناسی جوون.بهش گفتم من خودمو نمیشناسم اقا جون. بهم گفت پاشو پسر٬ پاشو امشب وقتش نیست.امشب جیرجیرکا صدا نمیکنن.امشب دریاچه شومه.دو تا کاغذ سیگار در آورد . اول یکم لبه هاشو خیس کرد بعد توتون رو ریخت وسطش.یه دونه واسه من یه دونم واسه خودش روشن کرد.یادم نمیاد کی صبح شد.

سیگار و که پیچیدم گفتم کاش بودی اقا جون. صدای هو هوی جغدی بلند شد. پک اول رو که زدم برگشتم به عقب نگاه کردم. خونه هنوزم معلوم بود. گفتم با این که میدونم نیستی اما دلم میخواد باهات حرف بزنم اقاجون.یادته اقاجون روز اول که اومدم.گفتم اقا بزرگ من از تنهایی میترسم.گفتی میمونی پیشم.گفتی اما هرکس رفتنیه. قرارمون این بود که خونه توی شهر ماله تو باشه و اینجا ماله من.گفتی نمیتونی راحت از اینجا دل بکنی.گفتی میمونی تا بتونی بکنی از اینجا.گفتی بعد میری...گفتم اسمت چیه...گفتی بهم بگو اقا بزرگ...بهت گفتم اقا جون. هرروز میشستیم کنار پنجره کنار آتیش و تو بهم میگفتی باسم بگو و من باست میگفتم.امشب جیر جیرکا میخونن اقاجون. امشب دریاچه شوم نیست. نمیدونستم دیگه چی باید بگم. از جام بلند شدم و سیگار انداختم. از اینجا به بعد و تو این ۳ ماه که اینجا بودم نیومدم . ۲ماه که با اقاجون بودم و فکر دریاچه به ذهنم نیومد. ۱ ماهم که تنها. اصلا فکر نمیکردم دریاچه انقدر بزرگ باشه. ماه هم انگار از قدیما بزرگ تر شده بود. شبیه یه چیزی بود که نمیدونستم چیه.سفید بود و نورانی.

بهم گفت خانومم اهل اینجا نبود. بهم گفت خانومم اسمونی بود. بهم میگفت دخترمم ماله اسمون بود. میگفت زنم مال روستاهای اطراف نبود. تو شهر دیدمش . دوسال دنبالش دوویدم تا ماله من شد. بهم میگفت توچی؟ کسی و داری؟ میگفتم اره لیلا بود...میگفت واسم تعریف کن.. میگفتم................................