تلفن رو ورداشتم٬شمارش یادم نمیاد.دفترچه تلفن رو از کنار میز برداشتم٬حجوم آدم های ناشناس گیجم کرد.پیداش کردم.دوباره تلفن رو برداشتم.صدایی از اون ور نمیومد.تلفن زنگ زده قطع شده بود.
بوی چوب نم زده تو کل سرم پیچید.در رو که باز کردم تازه بارون قطع شده بود.هنوزم قطره های سرازیر شده از برگ ها زمین رو سیراب میکرد. افتاب اسمون رو ترک کرده بود اما هنوزم اسمون رگه هایی از نور رو تو خودش نگه داشته بود. صدای هو هوی جغدی از یکی از درختها بلند شد. کلاغی از روی پشت بوم خونه نگاهم میکرد. بهش گفتم امشبم نمیتونی منو بخوری...من هنوز زندم!
دوباره صدای جغد بلند شد. نگاهم به دریاچه افتاد. دوباره با همون صدای عجیب منو به طرف خودش میخوند. هر شب با یه بهونه بیخیال رفتن به طرفش میشدم.شب اول گفتم باید پشت بوم رو درست کنم. فصل بارون بود و آب میریخت تو خونه. یه هفته ای سرگرمش بودم چون فقط عصرا میرفتم سراغش ٬درست وقتی که خورشید دیگه بیخیال آسمون میشد.هفته دوم رفتم سراغ در و دیوار خونه . هفته سوم خواستم برم سراغ انباری گوشه حیاط.اما ترس رفتن توی اون انباری به اندازه دو سه بار رفتن تا دریاچه بود واسه همین بیخیالش شدم . رفتم سراغ زمین. با بیل و هرچی رسید به دستم افتادم به جونش.
بهم گفت این زمین رو اینجوری نگاه نکن٬ یه زمانی کل روستا گوجه فرنگی های این زمین رو میخورد.بهم گفت روستا زیاد دور نیست٬از پشت خونه یه دوساعت پیاده روی داره تا برسی به روستا٬راهش ماشین رو نیست.بهم گفت یه راه دیگه هست.پشت دریاچه ٬یه ربع پیاده روی داره از دریاچه تا برسی به جاده . از اونجا ماشینای روستاییا میاد.با ماشین تا روستا یه ربع بیست دقیقه راهه... بهش گفتم با این پایی که من دارم فکر نکنم بتونم این همه پیاده برم.بهش گفتم تو جنگ اینطوری شدم٬وقتی روسا حمله کرده بودن.بهش گفتم بمب خورد زیره پام.همه میگفتن عجیبه که زنده موندم.... بهم گفت دریاچه خیلی قشنگ بود. بهم گفت یه زمانی کُل این خونه گل بود و کرت سبزیجات. همه چی میکاشتیم. بهم گفت تمام پرچین های اینجا به جای چوب گُل بود.بهم گفت کل اهالی از محصولات اینجا میخوردن... بهش گفتم دکتر گفته بهتره بیام یه جای آروم. بهش گفتم بمب باعث شده نتونم صداهای زیاد و تحمل کنم .بهش گفتم نمیتونستم تو شهر بمونم٬ هر صدای کوچیکی که میومد مجبور بودم گوشام و بگیرم. بهش گفتم بعضی موقع ها فکر میکردم میتونم صدای مورچه هارو هم بشنوم.بهش گفتم وای به حال روزی که یه ماشین بوق میزد٬ می افتادم روزمین و تا یه ربع گوشامو میگرفتم... بهم گفت یه روزی این خونه بیا و برویی داشت . همه میومدن تا این خونه رو ببینن٬ از شهر کلی راه میومدن تا قشنگی های این خونه رو ببینن.بهم گفت زنش زمین و داشت و دخترش گل هارو نگه داری میکرد... بهش گفتم بعضی موقع ها یه صداهایی میشنوم. بهش گفتم دکتر گفته به خاطر تشعشعات بمبه٬روم تاثیر گذاشته٬به دکتر گفتم ولی صداهایی که من میشنوم جیغ و داد زمان جنگ نیست. کسایی دارن باهام حرف میزنن... بهم گفت سیل که اومد دخترش و زنش بالای کوه بودن.بهم گفت هیچکس پیداشون نکرد.بهم گفت هیچکس دریاچرو نگشت.بهم گفت بعد از سیل دیگه هیچکس نیومد تا دریاچرو ببینه.
دوباره صدای هو هوی جغد بلند شد. آسمون رو نگاه کردم ٬ابر هارو نمیشد پیش بینی کرد . نمیشد گفت دوباره میخوان ببارن یا نه. برگشتم توی خونه . امشب هیچ بهونه ای نداشتم و دریاچه دیگه صداش تا توی خونه هم اومده بود. دوباره تلفن رو برداشتم . به جای تلفن جیر جیرکی از بیرون شروع به خوندن کرد.چندتا از هیزم های صبح رو توی شومینه انداختم.باید وقتی که برمیگردم خونه گرم باشه. شاید بارون بباره. دوباره تلفن رو ورداشتم.صدای جیرجیرکا بلند تر شد.
بهم گفت ماله این طرفا نیستی... بهش گفتم آخرای جنگ اومدم ایران. بهش گفتم تویکی از شهرهای تازه جدا شده از روسیه زندگی میکردم. بهش گفتم وقتی بچه بودم رفتم اونجا. ازم پرسید کجا بودی؟ بهش گفتم غرب زندگی میکردم. تو یه خونه بزرگتر از اینجا. خونه اربابی بود. ماله یکی از کله گنده های اون زمان. بهش میگفتیم ارباب اسماعیل.بابام پیشش کار میکرد. کل خرج برج روستا دست بابام بود. ارباب اسماعیل خیلی قبولش داشت. ما هم توی اون خونه اربابی زندگی میکردیم.یه اتاق داشتیم اندازه کل این خونه ٬ گفتم که ارباب اسماعیل خیلی کله گنده بود .....بهم میگفت باسم تعریف کن.بهش میگفتم از این بچه های شر بودم.کل اهالی روستا میشناختنم٬بابام از دستم شاکی بود اما ارباب دوستم داشت. یه وقتایی بهش میگفتم بابا اسماعیل. عاشق سبیلاش بودم. از این سبیلا نبود که الان همه یه خورده بالا لبشون میذارن.بلند و تابدار و مشکی بودن.بچه که بودم میرفتم کنارش٬صندلی و میگرفتم و میرفتم بالا بعد میشستم رو پاش و با سبیلاش بازی میکرد.اقام میزد رو پاش ٬ مادرم میزد رو دستش ٬ اقام میگفت ارباب ببخشید توروخدا بچس بعد میگفت خاتون برو ورش دار این بی آبرو رو ٬ ارباب میخندید و میگفت بزار بازی کنه.منم تا هروقت که میشد میشستم همونجا.بیشتر وقتا ناهارمم با ارباب میخوردم.رو پای ارباب.ارباب میگفت مثه بابام میدونم باید بغل کیا بشینم.
تقویم و از روی میز ورداشتم.تفنگم رو هم همینطور.نمیدونستم با چی باید روبه رو شم واسه همین تفنگم رو هم با خودم برداشتم.روی تقویم نوشتم امشب دیگه میرم.یه جوری گذاشتم رو میز که اگه کسی اومد تو بتونه ببیندش. پالتو پوست و کلامو پوشیدم.هم فانوس و برداشتم هم چراغ قوه٬ در رو که باز کردم باز دوباره برگشتم تو و تلفن رو برداشتم. هنوزم قطع بود. بیخیالش شدم و دلم رو به تاریکی سپردم.صورت ماه روی دریاچه آب بازی میکرد.
بهم میگفت پالتوت ماله اینجا ها نیست....میگفتم نه ...کاره روسه.بهش میگفتم از یوری گرفتم....بهم میگفت باسم تعریف کن....میگفتم یوری از این همه کاره های روزگار بود٬همیشه همه چی داشت.از شامپاین فرانسوی تا عرق سگی ناب ایرونی. از کت امریکایی تا شلوارای افریقایی. همه چی داشت تو بساطش. اما عشقش جنس روس بود. آدمی نبود که یه گوشه بشینه . هیچکس نمیدونست کجا زندگی میکنه. اما اگر کارت گیر بود از آسمون می افتاد زمین. از داروی گیاهی داشت تا قرصای آلمانی. بهش میگفتم یوری دلم هوای ایران و کرده و غیب میشد. دو روز بعد دو سه تا کاست کردی و ایرانی و داریوش و هایده می اورد با عرق ایرانی.میگفت کاره غرب ایرانه.بخور جوان بشی جوان.میگفتم یوری کجا میری بشین با هم بخوریم.عرق تنهایی صفا نداره. میگفت پول ندارم جوون.میگفتم بشین بخور به حساب من. میشست و میگفت پس تو باش شهریار. عرق که میخوردیم باهام فارسی حرف میزد.فارسیش خوب نبود اما میفهمیدم چی میگفت.میگفتن ۱۰ تا زبون بلده.میگفتم یوری تو با این همه مخ چرا نرفتی یه کاره ای بشی باسه خودت؟ میگفت اگر من کاره ای میشده ام آنوقت چه کسی تورا یاده ایران می انداخت جوان...میگفتن جوون که بوده عاشق یه دختر میشه . دختر تو جنگ میمیره . میگفتن خونش تو همون قبرستونیه که دختر و خاک کردن.میگفتم یوری خونت کجاست و بعد پیکشو پر میکردم.میگفت جوان خانه ما جاییست که دلمان باشد.بعد به روسی اروم با خودش حرف میزد .پیک و که میرفت بالا نگاش میکردم٬چشماش خیس بود.میگفت جوان برایم سهراب بخوان.پیکشو پر میکردم و میگفتم تا شقایق هست زندگی باید کرد.عاشق سهراب بود.سرش و تکون میداد و گریه میکرد.میگفتم چی شد یوری؟ میگفت کاره شراب ایرانه و ادم رو از زمین میکنه٬هوایی میشی. بعد ساکت میشد.بعد عرق دوباره غیب میشد.یه بار یه ماه ازش خبری نشد.تا اینکه یه روز اومد گفت روسا دوباره حمله کردند.راست میگفت٬جنگ شده بود.وسطای جنگ بود که شنیدم کشته شده.
پله هارو که رفتم پایین تازه فهمیدم که شبای اینجا چه قدر تاریکه. از جنگل فقط چندتا درخت اول معلوم بود.مونده بودم که ماه توی اسمون چیکار میکنه. ماه فقط یه جا رو رنگ ابی زده بود٬اونم جاده ای بود که مستقیم به دریاچه میرسید.دلم میخواست برگردم تو و بشینم کنار گرامافون ٬تاصبح اهنگ گوش کنم و با هر صدا بپرم از خواب ٬ سوزن و بزارم از اول و دوباره بخوابم.صدای بال زدن از توی جنگل شنیده میشد. حدس زدم صدای جغدای جنگل باشه.
بهم گفت اینجا جغدای قشنگی داره.میگفت جغدای اینجا همرنگ طبیعت نیستند.بهم میگفت اینجا هم جغد سفید برفی دیده هم عقاب آمریکایی. بهم میگفت اون موقع ها که جوون بوده کل جنگل های اینجا رو گشته بود.میگفت جاهایی رفته که هیچ ادمی اونجا نرفته.میگفت اینجا همه چی داره . میگفت یه بار که گم شده یه جغد سفید بهش راه برگشت و نشون داده.میگفت هنوزم صداشو میشنوه.میگفت بعضی شبا میاد کنارش و با خودش میبرتش یه جاهایی که هیچکس نرفته.... میگفتم باسم تعریف کن .میگفت هیسس...بلبلا دارن میخونن و ما گوش میکردیم....بعد میگفت از خاتون بگو و من میگفتم. خاتون ٬اسم اصلیش نیلوفر بود. آقام بهش گفت خاتون.بعد اون خیلی کم کسایی پیدا میشدن که بدونن اسمش چیه٬من میدونستم٬ اقام و ارباب . کل روستا بهش احترام میذاشتن.ارباب زن نداشت٬ زنش جوون که بود مرده بود٬ بعد اون هیچوقت ازدواج نکرد.خاتون میگفت ارباب مَرده و من میخندیدم.آقام میگفت پسر یادت باشه مردی فقط به سبیل نیست٬از ارباب یاد بگیر . خاتون محرم اسرار ارباب بود.ارباب میگفت خاتون مثل دخترش میمونه.میگفت مثل دخترش واسش عزیزه. خاتون صبحا ماله خونه ارباب بود.راه که میرفت همه جلوش خم میشدند.کل زنای خونه از کلفت و فامیلای ارباب رو حرفش حرف نمیزدن.نه اینکه ازش بترسن.همه قبولش داشتن.شبا هم ماله من بود.صبحا ازش میترسیدم٬طرفش نمیرفتم.یه ابهتی داشت .اما شب که میشد کوچولو میشد.بهش میگفتم حالا شدی مامان نیلوفر من نه خاتون ارباب.آقام اگه بود پیش آقام نمیگفتم.میگفت پسر تو بزرگ شدی٬ اینکارارو نکن. اما آقام زیاد خونه نبود.همش میرفت شهر.خبرای جدید و آقام باسه ارباب میاورد. ارباب میگفت بگو سلطان٬ بگو این چندروز دنیا دست کیا بوده؟ اسم آقام سلطان بود. آقامم میگفت. از کاره روسا میگفت. جیغ و دادای انگلیسا میگفت.از کارای رضا شاه میگفت . از انقلاب مشرطه میگفت. خاتون فقط گوش میکرد.ارباب میگفت هوش خاتون و تو سیاست رضا شاهم نداره.اقام میگفت اگه انگلیسا بدونن خاتون کیه شبونه میدزدنش.مادرم خاتون صبح بود و نیلوفر شب.انقلاب که شد شلوغ پلوغ شد. خاتون مریض شده بود.آقام رو گرفته بودن.ارباب میگفت تو تهرون تو زندونه . رفتم تهران دنبال دارو . رفتم تهران دنبال سلطان. گفتن سلطان و کشتن.ارباب باسم پیک داد دیگه برنگردم اونور.میگفت اینجا شلوغ پلوغه.میگفت نیلوفر رفته.میگفت لیلا رو میفرستم پیشت. گفت اشنا دارم برید روسیه.اونجا در امانید.
راه رفتن با عصا باسم خیلی سخت بود٬ هر چند قدم که میرفتم مجبور میشدم که وایستم و نفس تازه کنم یا که عصامو از تو گِلا بکشم بیرون. تمام حواسمو داده بودم به عصام.اینطوری نمیفهمیدم که دور و ورم چی میگذره. یه کم دیگه رفتم جلو تا دیگه واقعا نفس کم اوردم.روی سنگ بزرگ کنار راه نشستم.یه شب دیگه هم تا اینجا ها اومده بودم.اون دفم روی همین سنگ نشسته بودم که یهو نمیدونم چطوری از پشت سنگ اومد بیرون . نمیدونم چرا اصلا نترسیدم.اومد اروم کنار من نشست.
بهش گفتم دریاچه صدام میکنه. بهم گفت امشب نه٬ یه شب باهم میریم.بهش گفتم اقا بزرگ شما دریاچه رو چقدر میشناسید؟ بهم گفت به اندازه ای که تو خودتو میشناسی جوون.بهش گفتم من خودمو نمیشناسم اقا جون. بهم گفت پاشو پسر٬ پاشو امشب وقتش نیست.امشب جیرجیرکا صدا نمیکنن.امشب دریاچه شومه.دو تا کاغذ سیگار در آورد . اول یکم لبه هاشو خیس کرد بعد توتون رو ریخت وسطش.یه دونه واسه من یه دونم واسه خودش روشن کرد.یادم نمیاد کی صبح شد.
سیگار و که پیچیدم گفتم کاش بودی اقا جون. صدای هو هوی جغدی بلند شد. پک اول رو که زدم برگشتم به عقب نگاه کردم. خونه هنوزم معلوم بود. گفتم با این که میدونم نیستی اما دلم میخواد باهات حرف بزنم اقاجون.یادته اقاجون روز اول که اومدم.گفتم اقا بزرگ من از تنهایی میترسم.گفتی میمونی پیشم.گفتی اما هرکس رفتنیه. قرارمون این بود که خونه توی شهر ماله تو باشه و اینجا ماله من.گفتی نمیتونی راحت از اینجا دل بکنی.گفتی میمونی تا بتونی بکنی از اینجا.گفتی بعد میری...گفتم اسمت چیه...گفتی بهم بگو اقا بزرگ...بهت گفتم اقا جون. هرروز میشستیم کنار پنجره کنار آتیش و تو بهم میگفتی باسم بگو و من باست میگفتم.امشب جیر جیرکا میخونن اقاجون. امشب دریاچه شوم نیست. نمیدونستم دیگه چی باید بگم. از جام بلند شدم و سیگار انداختم. از اینجا به بعد و تو این ۳ ماه که اینجا بودم نیومدم . ۲ماه که با اقاجون بودم و فکر دریاچه به ذهنم نیومد. ۱ ماهم که تنها. اصلا فکر نمیکردم دریاچه انقدر بزرگ باشه. ماه هم انگار از قدیما بزرگ تر شده بود. شبیه یه چیزی بود که نمیدونستم چیه.سفید بود و نورانی.
بهم گفت خانومم اهل اینجا نبود. بهم گفت خانومم اسمونی بود. بهم میگفت دخترمم ماله اسمون بود. میگفت زنم مال روستاهای اطراف نبود. تو شهر دیدمش . دوسال دنبالش دوویدم تا ماله من شد. بهم میگفت توچی؟ کسی و داری؟ میگفتم اره لیلا بود...میگفت واسم تعریف کن.. میگفتم................................
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر