۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

تلفن زنگ زده- دریاچه- فصل دوم

لیلا تار میزد. ارباب میگفت تار زدن تو خونشونه. ارباب میگفت لیلا تار میزد . عاشق تار زدن هاش شده بودم. میگفت وقتی جوون بودم میرفتم و میشستم کنار خونشون و گوش میکردم . میگفت لیلا اهل اینجا نبود . میگفت اهل ایران نبود. میگفت توی دنیا میچرخیدن. میگفت هیچوقت نفهمیدم لیلا مال کجا بود. میگفت من لیلا رو خونه نشین کردم. خاتون میگفت عشق لیلا رو خونه نشین کرد. خاتون میگفت خونه نشینی لیلا رو ضعیف کرده بود. ارباب گفت لیلا سر زا رفت . ارباب میگفت لیلا که مُرد اسم دخترش رو هم گذاشتم لیلا.لیلا عزیز دردونه ارباب بود. عمارت سیاه سفید ته باغ مال لیلا بود. تنها کسی که میتونست بره اونجا غیر ارباب ٬خاتون بود . من میشستم بالای تنها درختی که به پنجره لیلا نزدیک بود و به صدای تار گوش میکردم و به غروب خورشید و طلوع ماه نگاه میکردم . ماه که تو اسمون ثابت میشد خاتون میگفت لیلا شب شده.لیلا میگفت خاتون٬ مادرم چه شکلی بود. خاتون تو صداش بغض میومد. میگفت مادرت زیبا بود . چشم های قهوه ای داشت با ابرو هایی که بدون هیچ آرایشی زیبا بودند. میگفت صورتش خدا دادی آرایش شده بود. لب هایش قرمز بودند. لیلا میگفت خاتون از مادرم بگو نه از من. خاتون میگفت ارباب بی دلیل اسم تورو هم لیلا نذاشت . من از درخت پایین میومدم چون میترسیدم که خاتون از عمارت بیرون بیاد و من رو ببینه. امیرخان که میومد من میشستم کنار دستش و لیلا میشست پشت دیوار و دریچه رو باز میکرد. سلطان میگفت امیرخان از فرنگ اومده . میگفت تو تهران واسش حکم اعدام بریدند. میگفت ارباب گفته اگه میخواد اینجا بمونه باید به من و لیلا سواد یاد بده.ارباب داده بود مهمونخونه هارو از وسط دیوار کشیده بودند. وسط دیوار یه دریچه بود. امیرخان میگفت الف مثل اعدام و من مینوشتم. میگفت ب مثل بمب و من مینوشتم. میگفت جیم مثل جنگ و من مینوشتم . میگفت لام مثل... و من مینوشتم مثل لیلا و از دریچه به سایه ای نگاه میکردم که میخندید.تهران که بودم سلطان اعدام شده بود. نیلوفر مرده بود. بی کس و کار بودم. ارباب گفت برنگرد لیلا داره میاد پیشت. فرار کنید برید روسیه . مرز آشنا دارم . ردتون میکنه. و من نشستم تا لیلا بیاد. صدای در که اومد ترسیده بودم. من از لیلا یه سایه بیشتر ندیده بودم. از پنجره که نگاه کردم همون سایه همیشگی بود. همون سایه ای که همیشه میخندید. در رو که باز کردم لیلا نمیخندید. چشمانش قهوه ای بود. ابروهای کشیده ای و زیبایی داشت. لب هاش قرمز بودند.زیبا بود.

اقا جون چرا نگفتی راه دریاچه انقدر دوره. از خونه که نگاه میکردم انقدر دور به نظر نمیرسید ولی حالا هرچی میرفتم انگار راه قد میکشید.و تازه داشتم میفهمیدم که دریاچه چقدر بزرگه . از دور که نگاه میکردم دریاچه رو فقط تا اونجا که درخت ها میذاشتن میدیدم.اما الان هرچی جلو تر میرفتم دریاچه بزرگ و بزرگ تر میشد و جنگل بیشتر عقب میکشیدن ولی از یه چیزی تو خودم مطمئن بودم . هرچی جلو تر میرفتم و به دریاچه نزدیک میشدم ترسم کمتر میشد. گفتم اقا جون شاید فکر کنی دیوونه شدم ولی همش احساس میکنم پیشمی . احساس میکنم هوامو داری. باد گرمی وزید .

بهم گفت دخترم شعر میگفت . بهم گفت شعراشو چند تا روزنامه و مجله چاپ کرده بودند. میخواست بره تهران. میخواست بره درس بخونه. میگفت داشتیم اماده میشدیم باسه رفتنش که سیل اومد. دریاچه انگار شده بود دریا. کل کوه ها به جای سنگ انگار آب شده بودند و میومدند به این سمت. بهم گفت از روسیه بگو... و من میگفتم. لیلا که که اومد چند شب تو خونه موندیم. هنوزم میترسیدم بهش نزدیک شم.لیلا که اومد رفت تو تنها اتاق خونه و دیگه بیرون نیومد. من تو هال میخوابیدم . لیلا شب ها تار میزد و من پشت دیوار گریه میکردم. شب چهارم که شد پیک اومد که باید راه بیافتیم . گفت تو مرز منتطرمونن.یه نامه داد که بدم به یکیشون. رفتم دم در اتاق. در زدم گفتم لیلا. حاضر شو. فردا صبح زود باید حرکت کنیم٬لیلا گریه کرد. گریه میکرد و تار میزد. من از پنجره اسمون پر ستاره رو نگاه میکردم. گفتم نیلوفر ٬ کاش بودی. تا صبح نخوابیدیم. صبح که شد در باز شد و لیلا اومد بیرون. راه افتادیم. با یه کامیون باید تا لب مرز میرفتم. من و لیلا ته کامیون نشسته بودیم. ۲ روز تو راه بودیم. به روستای لب مرز که رسیدیم رفتم همونجا که بهم گفته بودند. اخرین خونه روستا. در زدم و نامه رو دادم.پیرمرد خندید. گفت نگران نباش دخترم. اینجا جاتون امنه. لیلا گریه میکرد. پیرمرد یه اتاق بهمون داد. خواستم بگم اقا ما با هم نیستیم . روم نشد. تو اتاق که رفتیم من رفتم گوشه اتاق و چشامو بستم. لیلا خوابید. تا صبح همونجا نشستم . دو شب تو اون خونه موندیم. صبح روز سوم پیرمرد بیدارم کرد گفت وقتشه. گفتم لیلا پاشو باید بریم.لیلا سرش رو تکون داد. دو ساعت تو جنگل راه رفتیم تا اینکه پیرمرد گفت همینجا بمونید تا یکی بیاد و ببرتتون اون ور. از این به بعد با اونید. گفت نترسید مرد خوبیه. لیلا نمیترسید. من میترسیدم. میترسیدم لیلا چیزیش شه. پیرمرد که رفت تنها شدیم. برگشتم نگاش کردم گفتم لیلا دوست دارم٬از بچگیم تا همین حالا. هیچی نگفت. گریه کرد. ۲ ساعتی نشستیم تا مرد اومد. اومد جلو با من دست داد. گفت همه بهش میگن یوری. گفت ما هم همونو بهش بگیم . گفت نمیتونیم بریم روسیه. گفت وضع اونجام تعریفی از ایران نداره. میریم به یکی از ده های نزدیک روسیه . گفت اونجا مردم خوبی دارند. گفت خودشم اونجا هست هوامونو داره. گفت سلطان و میشناخته. گفت سلطان تو ایران خیلی کمکش کرده . گفتم من پسر سلطانم. بغلم کرد. گفت تا تهش هوامونو داره. گفت اسمت چیه . گفتم جوان. گفت زن و شوهرید. لیلا گفت آره. صداش آسمونی بود. دستشو که گرفتم دیگه به هیچی فکر نکردم.

دیگه خیلی نزدیک شده بودم . بوی دریاچه تو تمام فضا پر شده بود. بوی آبش با تمام چیزایی که دیده بودم متفاوت بود. نزدیک تر شدم . نزدیک دریاچه گرم بود. انگار نه انگار که تا چند دقیقه پیش داشتم از سرما میلرزیدم. درد پام به خاطر گرما آروم شده بود. انگار اصلا پام رو حس نمیکردم. ولی گوش هام داشت بیش از اندازه لازم چیز میشنید. احساس میکردم صدای نیایش ماهی های تو دریاچه رو میشنیدم. یه صدا یه دفعه حواسم رو پرت کرد.صدای خیلی عجیب بود. انگار داشت صدای تار میومد. صداش آسمونی بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر