آقاجون حالش خوب نبود.میگفت باید برم. میگفت دیگه نمیتونم بمونم٬ میگفت ضعیف شدم٬ گفتم اقاجون من بی تو چیکار کنم ٬ گفتم اقاجون من یه بار تنها شدم دیگه نمیتونم ٬ خندید ٬ گقت خیلی بهت نزدیکم، گفت نترس ٬ زود برمیگردم٬گفتم اقاجون میشم مثله زمونیکه تو روسیه بودم زمونیکه.... گفت باسم تعریف کن گفتم توجنگل یوری گفت باید پیاده از مرز رد شیم. چند ساعت پیاده رفتیم تا برسیم اون ور. یوری جلو میرفت و من ولیلا پشت سرش٬دلم قرص بود٬ دست لیلا رو که گرفته بودم انگار هیچ اتفاق بدی نیافتاده بود٬ از مرز که رد شدیم یوری گفت سلطان رو میشناخته ٬ گفت مرد خیلی خوبی بود٬ خیلی کمکش کرده ٬ میگفت تو تهران که بوده میگیرنش٬ میبرنش تو زندان٬ میگفت حالش خوب نبوده٬ دلش مرگ میخواسته٬ میگفت سلول بقلیش یکی بوده ٬ شبا که گریه میکرده باهاش حرف میزده ٬ میگفت صدای خوبی هم داشت٬ شبا که اواز میخوند کل سلولا ساکت میشدن٬ با اینکه هیچکی هیچکی و نمیدید ولی همه با صداش اروم میشدند٬ گفتم تا حالا ندیدم اقام شعر بخونه ٬ گفت اقاتو نمیشناختی٬ گفتم آقا ماله همه بود٬میگفت مرد خوبی بود٬ اگه آقات نبود دووم نمی اوردم٬ وقتی که فرار کردیم اقات موند٬ گفت باید یکی قربانی شه ٬ گفت پسرم و داشته باش٬ گفت تنهاش نزار.
جنگل که تموم شد. رسیدیم به یه جاده ٬ اونجا سواره یه کامیون دیگه شدیم ٬ تو همون کامیون یه عاقد هم بود٬ همونجا عقدمون کردن ٬لیلا میخندید٬ من میخندیدم٬ یوری اسمون و نگاه میکرد ٬ میگفت میخواد برف بیاد٬ دعا کنید زود برسیم٬ زود نرسیدیم... برف شروع شد ٬ بوران میومد ٬ راننده گفت نمیتونه بیش از این بره ٬مجبوره بمونه٬ یوری گفت روسا میان ٬ هممون و میبرن٬ پیاده راه افتادیم٬ ۱۰ نفر بودیم٬ ۵تا زن و ۵ تا مرد٬ با یوری میشدیم ۱۱ تا ٬ راننده نیومد٬ گفت ترسی از روسا نداره٬ کامیونش همه زندگیشه ٬ نیم ساعت که رفتیم دیگه هیچی معلوم نبود ٬ تا زانو میرفتیم تو برف ٬ برفش یه جوری بود٬ سرد نبود٬ انگار گرمت میکرد ٬ یوری گفت الهه برفه٬ میخواد نگه مون داره٬ میگفت با روح ما زندگی میکنه ٬ میگفت خودتون نفروشین راه بیاین٬ دست لیلا تو دستم بود٬ از هیچی نمیترسیدم٬ روحمو فروخته بودم٬ خیلی وقت بود٬ از بچگیم٬ روحم ماله درختی بود که رو اون تاره لیلا رو گوش میکردم٬یوری گفت هر چی وسیله اضافی دارین بزارین٬ خودم باستون بعدا میارم٬ لیلا تارشو گذاشت٬ دیگه چیزی نداشتیم غیر اون٬ فقط خودمون بودیم
۱ ساعت دیگه راه رفتیم٬ برف کمتر شده بود٬ میشد دید٬ جلوتر رد پا دیدیم٬ یوری گفت جای چکمست٬ گفت سربازای فرارین ٬ گفت رحم ندارن٬ به هرچی برسن میکشن٬ گفت زنا باید بقیه راه و تنها برن٬ گفت این طوری امن تره٬ گفت مردا از یه راه دیگه میرن٬ گفت باید حواسشون و پرت کنیم٬ نمیخواستم دست لیلا رو ول کنم ٬ اما مجبور بودم٬ فقط من و لیلا باهم بودیم٬ بقیه جدا بودن٬ یوری و نگاه کردم٬ گفت اینطوری امن تره ٬ برگشتم پیشه لیلا٬ گفتم باید تنها بری٬ اینطوری امن تره٬ نگام کرد٬ گفت دوست دارم٬ چشاشو بست ٬ برگشت و رفت٬ گریه نمیکرد٬ گریه میکردم٬ جدا شدیم ٬ یکی از زنا راه و بلد بود٬ گفت همراهیشون میکنه٬ مقصد یکی بود ولی راه ها فرق می کرد ٬ ما رفتیم طرف چکمه ها ٬ راه ما از اون ور بود٬ ۲ روز راه رفتیم ٬ تا رسیدیم نزدیکای روستا ٬ کمپ سربازا هم نزدیکای اونجا بود٬ ۳کیلومتری روستا٬ یوری گفت میخوان حمله کنن٬ میخوان روستا رو غارت کنن٬ باید جلوشون وایستیم٬ عاقد ترسیده بود٬ میگفت ما فقط ۵ نفریم ٬ اونا خیلی زیادن ٬ نمیتونیم وایستیم٬ یوری گفت اگه بخوایم بریم خبر بدیم خیلی دیر شده ٬ باید شبونه بریم سر وقتشون٬ باید سرشون و رو از دم کمپ اویزون کنیم که دیگه کسی نیاد٬ نترسیده بودم٬ باید میرفتم پیش لیلا ٬ اگه میومدن جون لیلا در خطر بود٬ بلد بودم با تفنگ کار کنم ٬ خونه ارباب با تفنگای ارباب زیاد بازی کرده بودم٬ هدف گیریم عالی بود٬یوری از تو ساکش یه تفنگ در اورد بهم داد٬ گفت تفنگ رو میشناسی؟ میشناختم٬ تفنگ سلطان بود٬ از دستش مشخص بود٬ دستشو خودش درست کرده بود٬ چوبی بود با کنده کاری های ناب خودش٬ یوری گفت نزدیکای تهران دم یه قهوه خونه چالش کرده بود٬ بهم گفت برم وردارم و بدمش به تو ٬ از حالا به بعد مال توئه٬ شب که شد و من عاقد رفتیم بالای تپه ٬ از دور راحت تر میتونستم بزنمشون٬ یوری و ۳ تا مرد دیگه رفتن سر و گوش آب بدن٬ یوری برگشت بالا گفت ۵۰ نفری میشن ٬تعدادشون زیاد نیست ٬ گفت باید هر کی اومد بیرون رو با تیر بزنم ٬ یوری باسم تیر اورده بود٬ میگفت از تو انبارشون ورداشته ٬ خودشم یه کلت داشت٬ کلت روسی بود ٬ یکی از مردا یه کلاش دستش بود٬ اون ۲تای دیگم دوتا تیربار المانی داشتن ٬ یوری رفت تو ٬ سایشو تو خونه ها میدیدم که دستشو بالا پایین میبرد و میزد ٬معلوم بود از اون وارد ها بوده، بعدا فهمیدم یکی از بزرگای جنگ بوده،
یه دفه صدای تیر اومد٬ درگیری شد ٬ از تو دو تا ساختمون دیگه هم ادم ریختن بیرون ٬ فکر نمیکردم اونجاهام ادم باشه ٬ یوری هم فکر نمیکرد٬ هر کی میومد بیرون رو میزدم ٬ خیلی راحت تر از گنجیشک زدن بود٬ گنجشک ها فرز بودن و کوچیک٬ سربازا خواب بودن و بزرگ ٬ امونشون نمیدادم ٬ جلوی درا پر شده بود از جنازه٬ سربازا ترسیده بودن ٬ فکر کرده بودن خیلی زیادیم٬ از طبقه های بالا تیراندازی میکردن٬ تموم تپه ها رو میزدن٬ تیراشون به ما نمیخورد٬ یوری اومد بیرون٬ دویید تو ساختمون بعدی٬ ۲تای دیگم پشت سرش میرفتن٬ نمیدونم سره سومی چه بلایی اومده بود٬ من فقط میزدم ٬ دو تا رو که تیر بار بسته بودن زدم٬ اونام تیربار و بیشتر کردن٬ عاقد ترسیده بود٬ بلند شد که فرار کنه ٬ بلند نشده زدنش ٬ جامو فهمیده بودن٬ اومدم که فرار کنم نمیدونم از کجا یه بمب خورد زیره پام٬ دیگه هیچی نفهمیدم ٬ بلند که شدم یوری بالا سرم وایستاده بود. تو یه خونه بودم٬ نگاه که کردم فهمیدم تو روستام. گفتم بقیه چی شدن؟ گفت ۲تا زنده موندن عاقد کشته شد ٬ یکی دیگم همون اول درگیری کشته شد. گفتم زنا چی؟ اومدن؟ گفت بخواب بعدا بهت میگم. خواستم بپرسم چی شده که بیهوش شدم.
آب دریاچه عجیب بود صدای تار توی سرم میپیچید ٬ خواستم نزدیک اب شم٬ دستم رو بزنم تو آب ولی ترسیدم٬ بی خیال شدم رفتم عقب٬ نشستم روی یه سنگ راه زیادی اومده بودم٬ پام باید خیلی درد بکنه ولی درد زیادی نداشت٬ انگار هوای دم دریاچه ارومش کرده بود ٬ به ماه نگاه کردم٬ رنگ عجیبی داشت ٬ یه جورایی برام اشنا بود ٬ دلم تنگ نبود٬ احساس میکردم همه پیشمن ٬ ناخداگاه صدا زدم نیلوفر٬ خندم گرفته بود. انگار انتظار داشتم صدام رو جواب بده ٬ نمیدونم چرا انقدر همه بهم نزدیک بودن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر